خلاصه کتاب

- از آغاز دوران مدرنیته­ی میانی، که خود سرآغازین دوران جامعه­شناسی رسمی یا آکادمیک نیز به شمار می­آید، نظریه­های جامعه­شناسی کلاسیک و بنیان­گزار، عموما رویکردهایی کلان در تبیین­های جامعه و واقعیت­های اجتماعی پیش گرفتند. - با توجه به قواعد جامعه­شناسی معرفت، همگرایی­های میان نظریه­های کلان و موقعیت تاریخی دوران مدرنیته­ی آغازین می­بایستی از سرِ قانون­مندی­های تاریخی و ضرورت­های جامعه­شناختی­ای برمی­خاست که به ناگزیر در تاریخ دیالکتیک ذهن و عین قانون­مند و اجتناب­ناپذیر باشند. - مارکس با طرح موضوع آگاهی طبقاتی و رسالت طبقه­ی کارگر برای تغییر نظام اجتماعی، و پس از وی وبر و سیمل با طرح نظریه­ی کنش، و آن هم در معنای تفسیرگرایی اروپاییِ آن، توانستند دریچه­هایی را به سوی نظریه­پردازی مدرن و متناسب با روح مدرنیته، و در قلمرو نظریه­ی کنش و روش مطالعاتی خرد، میان دامنه و نظریه­ی زمینه­ای، باز کنند. - دوران مدرنیته­ی میانی به ناگزیر، با دو دستگاه معرفت شناسی تجمیعی و تفریقی، و سه پارادایم نظری انسجام­گرایی، تضادگرایی و تفسیرگرایی، همه برای نجات جامعه­ی نوپای بورژوازی به تحلیل های سیستم و ساخت کلان دست یازیدند، مفهوم کنیدن و کنش­سازی را در سایه­ی سازگاری و انطباق با جامعه به طاق نسیان انداختند و گروه­ها و واقعیت­های خُرد را در خور توجه کافی ندیدند. - دوران مدرنیته­ی آغازین دو جریان فلسفی را تجربه کرد و میراث آن­را برای اندیشمندان دوران مدرنیته­ی میانی به جای گذارد: یکی عقل­گرایی یا خردگرایی و دیگری تجربه­گرایی. بنا بر تعبیر این رویکرد، دنیا به وسیله­ی قوانینی تغییرناپذیر اداره می­شود، ولی انسان و جامعه می­توانند با شناخت قوانین طبیعی و تنظیم کردن دنیای سیاسی و اجتماعی خود با چنین قوانینی زندگی خود را بهبود بخشند. روسو، هیوم و کانت از نمونه­های روشنفکری در این فراگرد اندیشگی بودند. روسو به گونه­ای از رومانتیک­گرایی و هیوم به بررسی انتقادی از ایمان و اعتقاد متداول به جهان به عنوان شبکه­ای از روابط علّی پرداخت. کانت اصرار داشت که نمی­توان دنیا را همان­طور که به خودی­خود وجود دارد شناخت. الگوهای معین دوازده­گانه­ای مانند فضا، زمان و سببیت، ذاتی ذهن آدمی است و جهان به وسیله­ی این مقوله­های پیش­زمینه­ای توصیف می­شود. - بروک معتقد است که هرچند جامعه یک موجود زنده است، اما اندام­های جداگانه­ی آن­ها ضرورتا مانند یک موجود زنده­ی طبیعی با یکدیگر هماهنگ نیستند. بروک در کتاب خود به نام «تاملاتی بر انقلاب فرانسه» مواضع خِردگرایی را نقد می­کند. او تغییر را آشوب و هراس­انگیز و ثبات، همانندی و آرامش را نظمی آرمانی و درست می­دانست. - دوبنالد و دومیستر در فرانسه، موضعی سخت­گیرانه­تر از بروک انگلیسی گرفتند، که البته روشن هم هست، زیرا که آن­ها دوران پس از انقلاب را از نزدیک تجربه کرده بودند. این دو با گرایش به مذهب کاتولیک از توجه به سنن گذشته هواداری نموده و آرزوی بازسازی دوران پیشین را در سر می­پرورانیدند. سنت­گرایی فرانسوی به ویژه در مقابل دنیوی­گرایی اجتماعی، یا دنیوی­سازی اجتماعی، بر عناصر نظری متفاوتی مانند حاکمیت مشیت الهی، گناه تاریخی آدم و معصومیت کلیسا، تاکید کردند و با اندیشه انقلاب و تغییر درآویختند، پایه­هایی که مبارزه و نقد روشنفکرانی چون سن­سیمون، مارکس، دورکهیم و وبر را در پی داشت. - کندیلاک، باور داشت که این انسان، و نه خدا، است که جامعه را پدید آورده است و بایستی امکان داشته باشد تا جامعه­ی خود را آن­گونه که می­خواهد بسازد، اندیشه­ای که با روح کاتولیکیِ سنت­گرا و محافظه­کار دوبنالدی در ستیز بود. در نگاه کندیلاک، تاریخ بایستی براساس خرد و خواست آدمیانی ساخته شود که در هر زمانی به چنین وظیفه­ای تاریخی عمل می­کند، و نباید کلیسای کاتولیک در این کار مزاحمتی ایجاد کند. هر تغییر اجتماعی از نظر دوبنالد هراس­انگیز است. بونالد با شرح و هواداری از چنین رویکردی به عنوان یکی از هواداران جدی نظریه­ی سلطه­ی حاکمیت شناخته می­شود. - محافظه­کاران سال­های نخستین دوران مدرنیته­ی میانی بر چند نکته­ی اصلی تاکید کردند: 1- جامعه اندام­واره­ای با قانون­های از پیش نوشته شده است، و نه محیطی برای ابراز عقاید به اصطلاح خردورزانه. 2- انسان وجودی خارج از گروه اجتماعی ندارد و تنها به مشارکت در جامعه می­پردازد. 3- جامعه از روابط و نهادها و افرادی تشکیل شده است که تنها نقش­هایی را در جامعه انجام می­دهند، به عنوان اجزای یک سیستم اجتماعی. 4- تغییر در هر بخشی از جامعه در دیگر بخش­ها نیز تاثیرگزار است، و بنابراین خطر تغییر همه جاگیر می­شود. 5- ثبات و نظم اجتماعی در تمامیت جامعه یا در زندگی هر فرد، شرط کارکرد درست هر نظامی است و خلاف آن موجب بی­نظمی و پریشانی اجتماعی است. 6- نهادهای گوناگون جامعه پاسخ­گوی فرهنگ­های مختلف خواهند بود و درستی اجرای این فرآیند موجب پیدایش امنیت خواهد شد. 7- نگاهداری و حمایت از گروه­های کوچک مانند خانواده، همسایه، گروه­های مذهبی از وظایف ضروری جامعه است. 8- بازگشت ارزش­ها و سلطه­ی نظم کاتولیکی برای برپاسازی وحدت معنوی اروپا از لوازم اصلاح جامعه است. 9- اجرای مناسک و تشریفات دینی از لوازم بقای جامعه و دارای کارکردهای مثبتی برای سلطه­ی روح جمعی است. 10- برقراری سلسله مراتب قدرت در هر نظام خرد یا کلانی از لوازم برقراری نظم و ثبات اجتماعی است. - هگل، فیلسوفی با نگرش ایده­آلیسم عینی و باورداشت­هایی در زمینه­ی فلسفیِ وحدت­وجودانگاریِ­مسیحی، با گرایش تند عرفان از همان دوران جوانی، که به تدریج صورتی فلسفی و عقلانی یافت، به تدوین شاخه­ای مهم در فلسفه، یعنی فلسفه­ی تاریخ، پرداخت، که می­توانست بر اندیشمندان جوان زمان وی، و بر هر دو دسته از رهروان چپ و راست یا تضادگرا و انسجام­گرا، تاثیرگزار باشد. روش مطالعه­ی مارکس در فلسفه­ی اجتماعی و تاریخ براساس نکات هستی­شناختی و روش­شناختیِ دیالکتیک تک­اسلوبی هگلی آغاز شد. هگل، و به تعبیری مارکس نیز، به وحدت دیالکتیکیِ ماده و ذهن باور داشته، و در قالبی وحدت­وجودانگارانه، به هستی می­نگریسته­اند. - هگل کوشش نمود تا با ترکیب رمانتیسم و محافظه­کاری و تاکید بر روشنگری عقل، که بر فکر دیالکتیکی استوار شده بود، دستگاه فلسفی خود را بسازد. هگل باور داشت که هر آن­چه عقلانی است، واقعی است، و درست برعکس آن، هرآن­چه واقعی است نیز، عقلانی است. همانند متفکران دوران روشنگری، هگل نیز باور داشت که عقل تنها انتزاعی از واقعیت نیست، بلکه نیروی درونی است که ساختار و رشد جهان را تعیین می­کند. هگل به این شکل عقل را تبدیل به یک نیروی کیهانی عظیم می­کند که به اشکال مختلف آن­را ایده، روح، مطلق، مثال و یا خدا می­نامد. - برداشتی از دستگاه فلسفی هگل که هر چه هست عقلانی است و تجسم عقلانیت را در ملت و نماینده آن، یعنی دولت حاکم دیدن، به نگرشی تبدیل شد که لیبرالیسم فلسفی را به محافظه­کاری کشانید و اندیشه­ی انسجام­گرایی را در تبیین­های کارکردگرایانه نثبیت و تقویت کرد. اگرچه از پیش و به روشنی معلوم است که این فکر جلوه ناقصی از تحلیل دیالکتیکی هگل بود، زیرا اندیشه نفی و نفیِ­نفی را نادیده انگاشته بود. بنابراین دریافت دستگاه فلسفی هگل بدون دریافت دیالکتیک وی ممکن نیست. توجه به قانون نفیِ­نفی، که یکی از مهم­ترین اصول دیالکتیک است، یعنی توجه به تغییراتی که آرام­آرام از انباشت گسترش کمی برمی­خیزد و تا نفیِ کامل وضع موجود پیش می­رود، و سپس به تغییر کیفی می­رسد. هر چیز یا هر حالتی، نفی خودش را در بردارد. هرگاه چیزی نفی شود نیروی جدیدی جایگزین آن می­شود و این نیرو به رشد و گسترش می­پردازد تا زمانی که آن نیز نفی خودش را پدید آورد. بنابراین رشد یا گسترش یعنی تغییر کردن براساس الگوی درونی هرچیز معین. پس نفی و نفیِ­نفی به معنای گسترش و سازندگی است و نه نابودی. - به نظر هگل گسترش تاریخی ذهن و عقل مشروط به هشیاری و اراده است . تاریخ کیهانی، رشد هشیاری آزادی از سوی روح و نمایش تاریخیِ آن است، فرآیندی تدریجی به معنای دیالکتیکیِ آن، و دیالکتیکی تک­اسلوبی. - هگل در پژوهش خود از هستی، و برای پیروز شدن بر مشکل شک ایده­آلیستی پیش­آمده توسط برکلی، به دنبال پیدا کردن پایه­ای بلاشک بود. او با نقد امر ناشناختنی کانت نیز بر آن شد که هر چیزی که موضوع اشاره­ی آدمی قرار گیرد، به هر روی و به هر میزانی، شناخته شده است، و آن­چه در گفت­وگو درآید، پس به همان میزان که در گفت­وگو درآمده است، شناختنی است. - هگل هستی را مقوله نخستی نام می­نهد، نخستی از این جهت که منطقا نخستی­ترین نکته­ی پژوهش است، که هستی هست، زیرا اگر نمی­بود، شک و گفت­وگویی هم نمی­بود. وی این هستی را تز یا برنهاد نام می­نهد و دست­کم به معنای روش­شناسی عناصر تحلیل، به نظر می­آید، که این برنهاد از سه خصیصه برخوردار باشد: 1- برنهاد همیشه نخستی است، زیرا این هستی، نخستی­ترین هستیِ منطقی است. 2- برنهاد ثابت است، زیرا حرکت و تغییر با هستیِ هست، که خالی از هرگونه صفتی است، سازگار نیست. 3- برنهاد ناگزیر از ثابت بودن است، و به تعبیر انسانیِ آن میل به ثبات دارد، زیرا حرکت و تغییر، موجب تغییر در هستی می­شود، و تغییر به معنای تبدیل شدن به نیستی است، و این ناممکن است. - هستی در خود، نمایشگر هستیِ دیگری است: نیستی. به دیگر سخن، به همان میزانی که هستی هست، و از همان زمانی که هستی هست، نیستی هم به ضرورت هست. این مقوله دومی، آنتی­تز یا برابرنهاد نامیده می­شود. برابرنهاد نیز از سه خصیصه­ی متقابل با برنهاد برخوردار است: 1- برابرنهاد همیشه دومی است، اما نه به معنای زمانی، بلکه به معنای معرفت­شناختی، و همیشه از درون مقوله­ی نخستی، یعنی برنهاد، بر می­آید. 2- برابرنهاد در تغییر و حرکت است، زیرا گوهر نیستی وابسته به تغییریابیِ هستی است، و نیز و بالضروره در حرکت پایدار می­شود. 3- برابرنهاد ناگزیر از تغییریابی و حرکت است. - هستی هست، اما نیستی نیز هست. هستیِ نیستی هستیِ هستی را، منطقا، نفی می­کند، چون نیستی است. هستیِ هست نیز، بنابر آن­که هست، به ناگزیر بر هستی خود اصرار دارد. این تقابل، که در معنای دیالکتیک هگلی به تناقض میان این دو عنصر می­انجامد، تحول یا شدن را ممکن می­کند، شدنی که نه برنهاد است و نه برابرنهاد، اما برخاسته از همان برنهاد و برابرنهاد است. این سومین مقوله، سنتز یا هم­نهاد یا برآیند نام می­گیرد. هم­نهاد نه یک واقعیت ماندگار، بلکه فرآیندی درگذار است. این هم­نهاد زمینه­ی برابرنهاد بعدی را فراهم می­آورد تا چرخه­ی بعدی حرکت برابرنهاد از درون برنهاد برآید. - پنج اصل دیالکتیک: 1- جهان (عناصر دیالکتیک) در حرکت و تغییر همیشگی است. 2- تمامی اجزاء جهان (عناصر برنهاد و برابرنهاد)، همیشه در رابطه و کنش متقابل قرار دارند. بنابراین، تصور هرگونه رابطه­ی یک­سویه میان عناصر دیالکتیکی خطا است. 3- کنش متقابل تمامی اجزاء (برنهاد و برابرنهاد)، نشانگر درجات رشدیابنده­ی کمی به تغییر نهایی در اصلاحات کیفی، در اصل چهارم است. 4- کنش متقابل عناصر برنهاد و برابرنهاد، بنابر قانون نفیِ­نفی و تناقض گوهری اجزاء از خلال نفیِ­نفی، یعنی نفیِ برابرنهاد از برنهاد، انجام می­پذیرد. 5- نتیجه­ی نفیِ­نفی، نفیِ برنهاد، و هم­زمان و به ناگزیر، نفیِ تمامی برابرنهاد است. بنابراین، تحول به معنای ویرانی حالت پیشین و پیدایش حالتی تازه است. - سن­سیمون، از یک سوی با سنت محافظه­کاری پیشین مخالف بود، و از دیگر سوی، با سنت اندیشمندان چپ. او خوش­بینانه معتقد بود که حرکت تاریخی جامعه­ی اروپایی به سوی پیشرفت سازمانی مطلوبی در حرکت است، به شرط آن­که نخبگان فکری، صنعتی و علمی کنترل جامعه را بر عهده بگیرند، اندیشه­ای که قبل از او افلاتون و کنفُسیوس و پس از وی کنت بر آن تاکید می­ورزیدند. بنابراین سن­سیمون به نوعی از پوزیتیویسم جامعه­گرای باور داشت. سیمون معتقد بود فرآیند پیشرفت علم و جای­گزینی روشنفکران و متخصصین به جای روحانیون می­تواند نظام اجتماعی را به گونه­ای متحول سازد که برای همه مطلوب باشد. سن­سیموند برخلاف مارکس باورداشت که، نه کارگران، بلکه این مدیران، بانکداران، روشنفکران و دانشمندان هستند که می­توانند جامعه را به سوی رفاه عمومی هدایت کند. - سیمون برخلاف بونالد، راه اصلاح جامعه را بازگشت به نظم پیشین آن نمی­دانست. با دانش، که از سه مرحله تکنولوژی، متافیزیک و علوم می­گذرد، بایستی نظم نوین را پدیدار کرد. با پیروی از علوم طبیعی علوم اجتماعی را نیز می­توان به علمی اثبات­گرا تبدیل نمود. با چنین رویکردی حاکمیت علمی جانشین تاریخی حاکمیت دینی شده و دانشمندان و صنعتگرانی ظهور خواهند کرد تا جای­گزین رهبران پیشین شوند. کسانی که مایل به درک واقعیت­های علمی نیستند، به وسیله فرآیندهای عرفانی و آئین مذهبی به علم و دانش دست می­یابند، اما نخبگان علمی، نظریات خود را همانند اصول و قواعد علمی خواهند آموخت. نخبگان بر دو دسته هستند: یکی نخبگان روحانی، یعنی دانشمندان، و دو، دیگر نخبگان غیرروحانی، یا صنعت­گران و سرمایه­داران، که توامان بر جامعه حکومت می­کنند. این تصویری از ساختار جامعه مورد نظر سیمون است. - به نظر زایتلن، سیمون در پیش­بینی خود درباره جامعه­ی جدید ساختار طبقه را نادیده می­گیرد و از این روی، موضوع دارایی خصوصی را به حال خود رها می­کند: تنها تغییری که او از آن حمایت می­کند پرداخت غرامت به مستاجر برای توسعه زمینی است که در آن کار کرده­اند. سیمون، در اثر خود «سازمان تشکیلات»، برنامه­ای برای پارلمان صنعتی، یا هیئت برنامه­ریزی، شرح می­دهد که شامل سه پدیده است: اختراع، بررسی و اجرا. اولین مورد شامل دانشمندان، هنرمندان و مهندسانی است که پروژه­های عمومی مختلفی طرح­ریزی می­کنند، دومین مورد شامل دانشمندانی است که بر پروژه­ها نظارت می­کنند و آموزش و پرورش را کنترل می­کنند و سومین مورد شامل صنعت­گران می­شود. - هم­زمان با هگل، اما مستقل از وی، سیمون یک مفهوم مشابه و برجسته از توسعه­ی تاریخی را مطرح کرده است. هر دو گسترش تاریخی را فرآیندی منطقی تعبیر کرده­اند. هر نظام اجتماعی زمانی که روی به تکامل می­گذارد و به بلوغ تاریخی خود می­رسد، رویکردی به سوی زوال پیدا می­کند و مقدمات پدیدآمدن دوران جدیدی را فراهم می­کند. یک نظام جدید اجتماعی همیشه در آغوش نظام قدیم در حال ظهور است و همیشه هر دو نسبت به هم متضاد هستند. فصل دوم: آگُست کنت - آگست کنت بر آن شد تا نظام فلسفی­ای بنیان کند تا تمامیت اندام­واره­ی از دست رفته­ی جامعه­ی آدمی را بدو باز گرداند. عشق شدید به نظم و تاکید بر لزوم آن برای تداوم جامعه­ بر تمام کارهای او سایه افکنده بود. نظم نوینی که نه در طریق بازگشت به نظام پیش از انقلاب فرانسه، بلکه در آینده و به رهبری پیروان دین اثباتی باید آن­را جست­وجو کرد. - زایتلن: کنت از پذیرش این مسئله که انسان تنها یک عین یا ابژه­ی موضوع تاثیر نیست، بلکه چون عاملی فعال و تعیین­گر است، و نه تعیین شده، و کسی است که می­تواند جامعه را به سوی اهداف او دگرگون کند، روی برتافت. او نظریه­ای که بر مبنای آن انسان می­تواند واقعیت اجتماعی را درک نموده و آن­را سازمان بخشیده و بنابراین خویش را از به اصطلاح تعیّن نیروها و شرایط غیرقابل انعطاف رها سازد را، چون نظری خطرناک رد نمود. - کنت بر این باور تکیه داشت که عاطفه­ی بشری مهمترین میراث آدمی است که با آمیزه­ای از فتیشیسم شاعرانه بایستی خرد بشری را تنظیم کند، فرآیندی که دوران نهایی پوزیتیویسم نیز جز آن­را دنبال نمی­کند. - هستی کیهانی و اجتماعی، از دیدگاه کنت به منظومه­ای می­ماند که از اجزاء متفاوت، ولی در چمبره­ی یک نظام مسلط قرار داشته و همین جاذبه­ی عمومی، اجزاء متفاوت و با گرایشات مختلف را، در یک سوی جهت می­بخشد. نظم و هماهنگی حاکم بر جهان هستی نشانی از همین کلیت مسلط و چیره را برملا می­کند. - کنت می­نویسد که فرآیند تحول تاریخی را بایستی بر پایه­های عاطفه بشری و عشق قرار داد تا تغییرات و تحولات تاریخی بر محور مصالح آدمی گردش کند. - کنت به قدری شیفته و پیرو سرسخت علوم طبیعی می­شودکه معتقد بود علوم انسانی هم باید همان راهی را دنبال کند که علوم طبیعی آن را سپری کرده­اند. به همین دلیل نیز بود که مسئله­ی این همانیِ علوم طبیعی و علوم اجتماعی به تدریج به نکته­ای بنیانی در این پارادایم تبدیل شد. کنت با استفاده از اصطلاح اثبات­گرایی به جای علم­گرایی یا تجربه­گرایی معتقد بود که تمام معارف و علوم بشری به تدریج رشد کرده و کامل شده­اند و به نقطه­ی اوج تکاملی خودشان، یعنی اثبات­گرایی، رسیده­اند. بنابراین تجربه­گرایی چیزی جدای از پوزیتیویسم نیست، بلکه بخشی از آن به شمار می­آید. علم اثباتی هم­نهادی از سایر علوم و علمی پیچیده و ترکیبی می­باشد، زیرا درباره­ی صورت تکامل یافته­تر آگاهی تاریخی بشر، یعنی زندگی اجتماعی آدمی، به بحث می­نشیند. بنابراین دو شاخص برای رشد تکاملی جوامع و همین­طور علوم معرفی می­کند: یکی پیچیده بودن و دیگری نزدیک بودن آنها به عوامل پیچیده­ی حیات. به اعتقاد کنت هرچه علم از پیچیدگی کمتری برخوردار باشد از قوانین انسانی دورتر و در مراتب پایین­تر طبقه­بندی جای می­گیرد و برعکس، هرچه به قواعد حیات آدمی نزدیکتر باشد از پیچیدگی و کامل بودن آن حکایت دارد. بدین ترتیب در طبقه­بندی تکاملی علم در منظر کنت، ریاضیات اولین علم و زیست­شناسی و جامعه­شناسی در آخرین و بالاترین دوره­ی تکاملی علوم به وجود می­آیند، جامعه­شناسی آخرین علم بشری و صورتی خاص از پوزیتیویسم است. از این روی جامعه­شناسی کنت به مکتب پوزیتیویسم یا اثباتی نیز معروف است. - روش­شناسی کنت، با ویژگی پوزیتیویسم، یا اثبات­گرایی شناخته شده است. به نظر می­رسد پوزیتیویسم کنت، رویکردی عقلی یا ایده­آلیستی در تحلیل واقعیت تاریخی باشد، تا رویکردی عینی یا طبیعت­گرایانه، آن­گونه که دورکهیم می­دید. روش­شناسی کنت، از زمینه­های ایده­آلیسم آلمانی و جنبش پدیدارشناسی نیز تاثیر پذیرفته بود. کنت به نسبی­گرایی فهم علمی باور داشت و معتقد بود تنها حقیقت مطلق، فهم نسبی واقعیت است. از دیگر ویژگی­های نظریه­شناسی کنت ویژگی ترکیبی بودن آن بود که در روش­شناسی وی نیز نمود پیدا می­کند. او اگرچه با توجه به تسلیم به شاخص­های علوم طبیعی بر منطق استقراء تاکید می­کرد، اما آن­را تنها ابزار مشکل­گشا نمی­دانست. استفاده از منطق قیاس، پهلو به پهلوی استقراء، بایستی یاری­رسان پژوهنده باشد. - مطالعه­ی علمی از نظر کنت بر چند شاخص مهم استوار است: 1- مشاهده­ی واقعیت، 2- تخیل ابعاد واقعیت، 3- کاربری شیوه­ی استقرایی و قیاسی در بازبینی واقعیت، 4- کاربست نظریه برای تبیین چگونگی روابط داده­ها. - مراحل علمی و تحقیقاتی جامعه­شناسی از نظر کنت: 1- مشاهده، 2- آزمایش یا آزمودن، 3- تطابق یا هم­سنجی، 4- هم­سنجی تاریخی. - کنت به دو نوع تحلیل اشاره کرده است: یکی تحلیلی که تا سه گام نخست پیش می­رود و دیگری تحلیلی که مستلزم انجام گام چهارم است. تحلیلی که در گام سوم به نتیجه­ی نهایی رسیده، به قول وی و دیگر جامعه­شناسان، تحلیلی از نوع تحلیل سیستمی یا تحلیل مجموعه­ای است، یعنی هرچه که مورد بررسی است در یک مجموعه، سیستم یا نظام قرار می­گیرد. این مجموعه، در حال سکون و آرامش، مورد مطالعه و بررسی قرار می­گیرد. در تحلیل سیستمی رابطه­ی اجزاء جامعه با یکدیگر و با کل مورد بررسی قرار می­گیرد، برای مثال، ممکن است رابطه یک جانبه و یا دوجانبه باشد. در عین حال، جهان اجتماعی در حال رشد و تغییر و تحول است. جامعه ایستا و ساکن نیست. بنابراین گه­گاه ممکن است لازم آید حرکاتی از این جهان رو به رشد و تحول مورد بررسی و تحول قرار گیرد. در این صورت باید مرحله­ی چهارم را طی نمود، در این مرحله تحلیل ما تحلیلی تاریخی خواهد بود. در تحلیل تاریخی تحولات، تغییرات و تطورات مورد توجه قرار می­گیرند. بنابراین جامعه­شناسی کنت به دو بخش متفاوت تقسیم می­شود: یکی ایستایی­شناسی اجتماعی و دیگری پویایی­شناسی اجتماعی. - کنت فلسفه­ی اثباتی خویش را یک هم­نهاد کلی از مجموعه­ی معارف بشری، و نه صرف تجربه­گرایی می­دانست. جامعه­شناسی، یا مطالعه­ی گل سرسبد حیات: یعنی انسان، بایستی به عنوان هم­نهادی از تمام علوم تلقی شود. - ایستایی­شناسی اجتماعی، یعنی بررسی جامعه، یا سیستم اجتماعیِ در حال سکون و آرامش. در چنین مطالعه­ای، بدون انکار واقعیت تغییر و تحول اجتماعی، تنها بررسی وضع موجود واقعیت و حالت­های به­هنجار و طبیعی جامعه انجام می­شود. - نظریه­ای در جامعه­شناسی انحرافات و قوم­شناسی به نام نظریه­ی ظرف یگانگی در سده بیستم توسط گوردن پدید آمد، که می­تواند توضیح دهنده­ی گرایش کنت به موضوع نظم باشد. منظور از ظرف یگانگی این بود که جامعه همچون ظرف بزرگ و جوشانی است که افراد و گروه­ها با انواع اعتقادات، فرهنگ­ها و زبان­های گوناگون عضو آن بایستی یکسان شوند. جامعه باید بتواند این تفاوت­ها را در خود یگانه کند و میان گروه­های مختلف پیوند و یکپارچگی برقرار سازد. کنت مانند تمام انسجام­گراها بر این باور بود که این گروه­ها باید به شکلی در یکدیگر یگانه و یکسان شوند تا هویت و گوهر خویش را از دست بدهند. تئوری دیگری به نام پلورالیسم یا جمع­گرایی وجود دارد که برعکس این نظریه معتقد است گروه­های مختلف نباید در هم هضم شوند، بلکه ضمن حفظ تمامیت جامعه، هر یک باید هویت و گوهر ملی و فرهنگی خویش را حفظ کنند. - عواملی که موجب یک­پارچگی یا اجماع و اتحاد راه­ها و اهداف مختلف فرهنگی می­شود:1-دین،2-زبان،3- تقسیم­کار. - کنت دین را عبارت از راه و روشی می­داند که مردم براساس و مبنای آن زندگی­یشان را می­فهمند. بنابراین، دین از نظر کنت، مفهومی کاملا طبیعی و این جهانی دارد و به آن نام دین مدنی یا شهری و اجتماعی می­دهد. - نظام تقسیم کار به آن معنا است که براساس قراردادهای توافق شده، به دنبال دستیابی به اهدافی یگانه و برای رسیدن به این اهداف پیروی از راه­های مشترک می­تواند اجزا و عناصر یک سیستم و کارها و وظایفی را که در رابطه­ی با یکدیگر و هم­چنین در ارتباط با کل باید انجام دهند را تعریف و مشخص می­کند. - از آن­جا که انسان موجودی شرور و به دنبال منافع فردی خویش است ناگزیر منافع شخصی را بر نفع عموم رجحان داده و آشوب­ها و نواسانات اجتماعی را سبب می­شود. پس می­توان یکی از کارکردهای پنهان تخصص­گرایی را نفی اجماع و پدیدآورنده­ی نابسامانی و اغتشاش دانست. - جامعه­ی مورد تعریف کنت از دیدگاه روان­کاوی اجتماعی جامعه­ای آزارطلب است. افراد در چنین جامعه­ای می­خواهند وابسته به قدرتی فراتر از خود باشند، نه متکی به خود. عناصر چنین جامعه­ای نمی­توانند در فرآیند تاریخی خود، به تنهایی و به استقلال عمل نمایند، بلکه باید همواره متکی بر عوامل برتر باشند. این تحلیل روان­کاوانه به روشنی می­تواند چشم­انداز عوامل­گرایی کنت را برملا کند. شالوده­ی بینش کنت از تفکرات توماس هابس، گرفته شده است. هابس معتقد بود که اگرچه طبع انسان شرور است ولی در برابر قانون اجتماعی تسلیم می­شود، یعنی، چون انسان دارای طبیعتی شرور می­باشد و به شرارت طرف مقابلش واقف است و احتمال می­دهد که توان مقابله با او را نداشته باشد، به زیر چتر قراردادهای اجتماعی می­رود. بنابراین موضوع اعمال زور به یکی از مهم­ترین مسائل نظری در فلسفه­ی پوزیتیویسم تبدیل می­شود. - کنت براساس تعریفی که از طبیعت انسان ارائه می­دهد و نیز با اتکا بر ویژگی­های روان­شناسانه و روان­کاوانه آدمی جامعه را به دو طبقه متقابل تقسیم می­کند. طبقه­ی اول گروهی هستند که در جهت فرمان دادن عمل می­کنند و طبقه دوم گروهی هستند که فرمان­بری طبقه­ی اول را بر عهده دارند. - کنت ضمن تاکید بر اهمیت وجود دولت و قدرت حاکمیت یک جانبه­ی آن، در کنار عوامل اجماع به عامل دیگری اشاره می­کند که فلسفه­ی اجتماعی او را قطعا به انسجام و جامعیت لازم می­کشاند. او «اصل زور» را چون حربه­ای در دست دولت می­داند که به وسیله­ی آن مجاز است تا در حفظ نظم اجتماعی و برقراری آرامش مردم را به هر کار لازمی مجبور کند. کنت در کنار اصل زور وجود یک قدرت معنوی را نیز لازم می­داند تا وظیفه مهار کردن و تعدیل سلطه زور را به انجام رساند. این قدرت معنوی در مرحله­ی آخر تکامل اجتماعی در دست علمای جامعه­شناسی و رهبران علمی جامعه قرار خواهد گرفت. نظری که پیش از وی سن­سیمون مطرح نموده بود. - ایده­آلیسم کنت بیشتر تحت تاثیر ایده­آلیسم عینی قرار گرفته و بر این پایه استوار می­گردد که موضوع مورد مطالعه جامعه­شناسی اعم از پدیده­های ثابت یا متغیر، مانند انسان یا جوامع و یا قوانین جامعه، همه را براساس قواعد ذهن قابل مطالعه می­داند، یعنی ابتدا باید ذهن را شناخت تا بتوان این مسائل را که جنبه­ی ثانویه دارند تشخیص داد. - کنت بنابر تاثیری که از مردم­نگاری عصر خویش و روان­شناسی آن زمان می­گیرد، بلافاصله به این نتیجه می­رسد که ذهن دارای مراحل رشدی است. بدین صورت که ابتدا شکل ساده­ای دارد و به تدریج تبدیل به اشکال پیچیده­تری می­گردد. وی نتیجه می­گیرد که مراحل رشد تاریخی بشر را باید با مراحل رشد ذهن او مطابقت داد. این فرآیند انطباق، جامعه­شناسی تاریخی یا پویایی­شناسی اجتماعی کنت را برای ما تفسیر می­کند. - کنت، ذهن را علت اساسی حرکت و رشد تاریخ بشر می­دانست. مراد از ذهن، شناخت انسان از قانون­مندی روابط پدیده­هایی است که مورد مطالعه­ی وی قرار می­گیرند. ذهن به معنای میزان شناخت انسان نسبت به روابط پدیده­های مورد مطالعه­ی اوست. معیار پیشرفت ذهن چیزی نیست مگر پایه­ی تجربی اندیشه­ی انسان. هر چقدر انسان بتواند تجربی­تر بیندیشد از هوش و ذهن متعالی­تری برخوردار است و هر چند در این را ناتوان­تر باشد به رده­های ابتدایی­تر تمدن نزدیکتر می­باشد. - تاریخ انسان و جامعه­ی بشری زیر نفوذ چگونگی­های تاریخی تکامل ذهن بشری و سپس جلوه­های آن در مراحل گوناگون از جهان و نظام عینی اجتماعی قرار دارد. مفهوم تکامل به ناگزیر، مفاهیم دیگری را نیز مطرح می­سازد، بدین معنی که گذار تکاملی شکل­ها و گونه­ها و به معنی دقیق­تر گذار از مراحل متفاوت و گونه­گون و رسیدن به مراحل نوین است – زیرا که اندیشه­ی تکامل خود، متضمن مفهوم مرحله و راه­گذار از درجات گونگون و پی­درپی است. بدین لحاظ پویایی­شناسی اجتماعی، آن بخش از جامعه­شناسی کنت را که در پی بیان چگونگی تغییرات، دگرگونی­ها و جنبش­های اجتماعی برآمده و مفهوم گسترش و برآمدن تاریخی را در جوامع بیان می­کند، تشکیل می­دهد. - جامعه از دیدگاه کنت برخوردار از نظم و قانون است، ولی به دلیل سرشت تکاملی حاکم بر طبیعت در حال گسترش می­باشد. بنابراین جامعه در حال نظم و آرامش در عین حال درگیر دگرگونی و جنبش است. به دیگر سخن، تبیین دیالکتیک کنتی گاه یادآور رویکرد دیالکتیکی فیخته و هگل است که جامعه را در هم­فراخوانی دو وجه متقابل تعبیر می­کند: هم­فراخوانی دو وجه دیالکتیک واقعیتی که هم در نظم و آرامش و هم در دگرگونی­ها و جنبش­ها هدفی جزء رسیدن به آرامش آخرین ندارد، کنت نیز بر آن است که این همه دگرگونی سرانجام به مرحله­ی اثبات­گرایی (پایدارگرایی) یا علمی رسیده و جامعه به آرامش آخرین دست می­یابد، مرحله­ای که اگر چه براساس قوانین مجرد سه­گانه پدیدار شده است، و از طریق گردآوری دقیق داده­ها قابل آزمون است. - بنابر اصل تکامل دانش کنت، جامعه­شناسی به عنوان یک علم و دانش اثباتی ناگزیر می­بایست در مرحله تکاملی والاتری نسبت به دیگر دانش­ها یا علوم قرار گیرد، زیرا انسان یا پیچیده­ترین موجود که موضوع مطالعه این دانش است در آخرین مرحله از تکامل به وجود می­آید و بنابراین ویژگی دانش جامعه­شناسی بایستی شناختی ترکیبی و یا هم­نهادی از قوانین پدیده­های اجتماعی باشد، به بیان مارکوزه نظر کنت این بود که: «تمام مفاهیم علمی باید تابع واقعیات باشند». - کنت نیز همانند مارکس، در تحلیل­های جامعه­شناسی خود به تبیین­های دیالکتیکی روی می­کند. کنت بیش از هر جامعه­شناس کلاسیکی، زیر نفوذ روش دیالکتیکی سه­پاره­ای قرار می­گیرد، حتی به گونه­ای که بخش­بندی­های سه­گانه­ی مکرری را در تمام طول نظریه­ی خویش می­پراکند. - پیاژه در طرح تکوین­شناختی ذهن آدمی به چهار مرحله اشاره می­کند، که به نظر می­آید نظریه­ی کنت را به گونه­ای نسبی پشتیبانی می­کند. این چهار دوران شناخت­شناسی عبارتند از: 1- دوران شناخت من­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ذهنی و فردی، 2- دوران شناخت ماده­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ملموس و عینی ناب،  3- دوران شناخت ذهن­گرایانه: شناخت به نسبت فهم عینیت در معنای ذهنی آن، 4- دوران شناخت تجریدی: شناخت به نسبت فهم تجریدی و در صورت مقوله­های مفهومی. - در دوره­ی فلسفه شکل مسلط رفتار بر مبنای احترام است. اما برخلاف دوره­ی ربانی، خانواده شکل مسلط جامعه و تنها نظام موجود در جامعه نمی­باشد. کسی که قانون را طرح و وضع می­کند، خودش نیز ضامن اجرای آن می­شود. بنابراین نهاد دولت به ظهور می­رسد. به عبارت دیگر، کارکرد مرحله نخست، تکامل سازمان اجتماعی خانواده و فراهم آوردن مقدمات پیدایش دولت می­باشد. کارکرد دیگر خانواده این است که اجماع، توافق و هماهنگی لازمی که دولت برای رشد خود بدان نیاز دارد را از پیش در افراد بیافریند. - دوره­ی اثباتی، سال­های پس از 1800 میلادی، یعنی دوران مدرنیته­ی میانی را می­پوشاند. در این دوران، تغییر در رشد ذهن یا شناخت انسان، او را به مشاهده و تجربه­ی رخدادها متمایل می­کند. در این دوره چگونگی نگرش انسان به مسائل دگرگون می­شود. اخلاق دوره­ی علمی، به معنی، مشاهده کردن و تجربه نمودن است، یعنی، کنده شدن انسان از زمین و حرکت کردن و رفتن. - برای تحلیل کارکردی، باید عناصر تحلیلی ایستایی­شناسی و پویایی­شناسی نظریه­ی کنت را با هم در نظر گرفت. در واقع هر دوی این مجموعه­ی عناصر در رابطه­ای متقابل و هم­فراخوان قرار دارند. تاثیراتی که کنت از تورگو می­گیرد در نظریه­ی پویایی­شناسی وی به منصه­ی ظهور می­رسند. کنت این نکته که جهان از ذهن شروع می­شود را از هگل و اساس روش­شناختی دیالکتیکی را نیز بخشی از هگل و قسمتی را نیز از کانت بر می­گیرد. دیالکتیک­گرایان معتقد بودند هر دوره­ای تا حادث شدن دوره­ی بعدی باقی خواهد ماند و زمانی که دوره­ی بعدی ظاهر شود از بین خواهد رفت. چنین نیست که دو دوره با هم در یک­جا و یک زمان وجود داشته باشند. وقتی هم که دوره­ی بعدی به وجود می­آید دوره­ی قبلی به صورت ویرانه­ای باقی نمی­ماند، بلکه کاملا ویران می­شود و در دوره­ی بعد ناپدید می­گردد. مسلما این ناپیدایی یا ویران شدن به معنای ویرانی مثلا خانواده به شکل واقعی آن نیست، بلکه ویرانی تسلط تاریخی نهاد خانواده یا ویرانی صورت ابتدایی سازمان خانواده موردنظر است. کنت به روال دیالکتیک­گرایان، تصریح می­کند که سه مرحله­ی تکامل به طور متوالی اتفاق می­افتد و چنین نیست که یکی زودتر روی به ویرانی نهد و یا دیگری زودتر به وجود آید. - بنابر باور کنت، فرآیند تکاملی تاریخ فرآیندی تک­خطی، و غیرراست­گونه است. یعنی ممکن است حرکت­های تاریخی توقف و یا کجی داشته باشد و یا به بیراهه رود، ولی در هر صورت مسیر در سمت و سوی بالا و به سوی پیچیدگی و پیشرفت است. از طرفی این حرکت، جبری نیز می­باشد، زیرا به نسبت رشد شناخت ذهنی جوامع انسانی هم رشد و تکامل می­یابند. - مراحل سه­گانه­ی پیشرفت ذهنی، مراحل سه­گانه­ی دیگری را به موازات خود در دیگر بخش­های جامعه سبب می­شود و بدین­سان مراحل سه­گانه­ای در پیشرفت مادی نهاد یا واحدهای اجتماعی و احساسات عاطفی و اخلاقی مردم نیز دیده می­شود. نکته در این است که تمام این پویش­ها همه از سر ضرورت است. - کنت هوادار گذار تک­خطی، و نه خطی راست­گونه، است و آن­چه که از جهش و انتقال مدنظر است آشوب­ها و نابسامانی­هایی است که معمولا در روند تکامل رخ می­دهد، همان­گونه که در دوران خود او رخ داد. بنابراین، نظریه ناراست­گونه­ی او در گذار تکاملی به مراحلی در تاریخ اشاره دارد که جامعه دچار کشاکش، تضاد و هرج و مرج گردیده و به نقطه­ای بحرانی خود می­رسد. - گزینش خانواده به عنوان اولین و کوچک­ترین نهاد اجتماعی دلیل دیگری است که کنت را از جمله نظریه­پردازان کلاسیک جامعه­شناسی می­سازد، زیرا بدین روال است که کار ویژه­ی جامعه­شناسی، به مثابه مطالعه­ی گروه­های اجتماعی و نه افراد انسانی، تلقی می­شود. به همین دلیل اولین گردهمایی اجتماعی به نظر کنت گردآمدن ضروری و طبیعی میان زن و مرد است که خود نهایتا به تشکیل خانواده منجر می­شود. بنابراین خانواده نشان­دهنده­ی عینی شمول اصل اول جامعه­شناختی، یعنی راه­ها و اهداف مشترک است. خانواده نیز با طرحی سه­گانه به تکامل می­گراید تا سرانجام به دومین مرحله­ی اصلی تکامل یعنی دولت برسد. سرانجام دولت نیز که خود نشانه­ی اجماع سیاسی و فرهنگی نظام اجتماعی است با دیگر دول موجود در کنش و واکنش بوده و در نهایت اجماع کلی آن­ها، نظام جهان انسانی و یا نوع بشر را می­سازد، نظریه­ای طلیعه­دار نظریه­ی جهانی­شدن. - آن­چه کنت در نظر دارد اجماع و هماهنگی به معنای ذوب و هضم شدن انسان در کلی برتر از افراد جامعه است، روشن است که از این رهگذر در برابر کل اجماع شده، به معنای تسلیم شدن، یا حقیقی­ترین مفهوم کنتی است. این به معنای به کارگیری کارکردهای خانواده، مذهب، زبان و همه و همه در برقراری اجماع کلی جامعه در راستای حاکمیت سیاسی است. - کنت در برابر ایام پرتلاطم دوره­ی سیاسی غرب و تضادهای بورژوازانه­ی زمان خود، و نیز در برابر تضاد فرد و جامعه، راه­کاری جز به اجماع کشانیدن اجزای نظام اجتماعی ندید، اجماعی به قیمت هر چیزی، با واسطه­ی یگانگی زبان و مذهب، با مشروعیت تقسیم اجتماعی کار، با تلفیق و تعلیم و تربیت و در نهایت با زور. به همین دلیل می­توان گفت که در هنگام ارائه­ی راه­کارهای جامعه­شناختی هرچه بیشتر از مفاهیم تحلیلی به جانب تحلیل مفاهیم مکتبی ایستانگرانه و انسجام­گرایانه گرایش پیدا می­کرد. - کنت با توجه به مفهوم تحلیلی تضاد بر آن شد که نابه­هنجاری­ها از ضروریات هستند. پس در برابر چنین ضروریاتی، مسئله­ی اجماع و همگن نمودن جامعه را مطرح می­نمود. بدین روال جامعه­شناسی کنتی بایستی می­توانست در مراحل و مقاطع لازم دست به عمل زده، چرخ تاریخ را روغن­کاری کند. این دخالت انسان اگرچه دخالتی سطحی است، ولی به هر روی، عملی اختیاری توسط فرد یا افراد است و به­ناگزیر لزوم ارائه راه­کار را گوشزد می­کند. می­بینیم که این ناگزیری نیز خود یک واقعیت اجتناب­ناپذیر است. از مفهوم اجتناب­ناپذیر بودن این عمل و مفهوم ضرورت عامه در نظام کنت، اسپنسرگرایان بهره گرفتند، و از عمل اختیاری آن، کنت­گرایان بهره بردند و در نهایت دو روال عمده در تاریخ جامعه­شناسی آمریکا ممکن شد. یکی سنت اسپنسری، که سامنر آن را دنبال نمود و دیگری سنت کنتی که وارد به دنبال آن شتافت. - کنت و هر محافظه­کار دیگری از انقلاب و دگرگونی وحشت دارد و نتیجتا به سوی اصلاح­طلبی­های غیراساسی کشیده می­شوند. بنابراین اصلاح­طلبی آنان نه به خاطر اصلاح جامعه، بلکه عمدتا به خاطر پیشگیری از به­هم­خوردن نظم و اجماع کلی است. این درسی است از تاریخ، که هرگاه سیاست­مداران جامعه در برابر بحران­های روز درماندند، برای گریز از انقلاب معمولا دست به اصلاحات اجتماعی خاصی می­زنند. این اصلاحات آرام البته فلسفه بنیانی آن­ها را دگرگون نمی­کند، بلکه آن­را در پوششی از تعابیر صوری می­پوشاند و در حقیقت برای جلوگیری از بروز تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی تعبیه می­شوند. -

/ 0 نظر / 12 بازدید