مثبت گرایی

 

 

1.    مفهوم مثبت گرایی

 

اصطلاح مثبت گرایی از لفظ پوزیتیو به معنی واقعی، مثبت، صریح، نسبی و تحققی گرفته شده و در زبان فارسی به فلسفه تحققی، مکتب اثباتی، اثبات گرایی، مذهب تحصلی و نظیر آن تعبیر شده است. از لغت " پوزیتیو" معانی مختلفی فهمیده می شود که مهم ترین آنها از این قرار است :

 

الف ) مصادیق آن، امور محقق است یعنی امور مشهود و محسوس که وجود آنها منوط به فرض و خیال نباشد.

 

ب ) مباحث آن محقق و مسلم است و محل اختلاف و شبهه و تشکیک نیست و ابهام و اجمال ندارد.

 

ج ) مثبت است و در مقام نفی اموری که محل اختلاف است نمی باشد.

 

درواقع سه تغییر فوق جنبه های مختلف یک واقعیت را بیان می کند و معانی مختلف " پوزیتیو " حول محور واحدی می چرخد. به عبارت دیگر در این مکتب تنها امور حقیقی و قابل اثبات یعنی پدیده های مشهود و محسوس و مورد اتفاق عموم است که قابل شناخت محسوب می شود، و طریق رسیدن به این شناخت نیز تجربه و مشاهده است نه استدلال فلسفی.

 

اگوست کنت لفظ " پوزیتیو " را از این جهت می پسندد که به " واقعی " در مقابل " خیالی " به " مفید " در مقابل " بیهوده " به " قطعی " در مقابل " مشکوک " به " دقیق " در برابر " مبهم " و مخصوصاً به " نسبی " در برابر " مطلق " اشاره می کند.

 

2. منشأ و تکوین مثبت گرایی

 

اگرچه مثبت گرایی به عنوان یک جنبش فلسفی بزرگ منسوب به اگوست کنت است لیکن مسلم است که منشأ این بینش را باید به طور اعم به گذشته دور و به طور اخص به حرکت علمی و صنعتی قرون جدید مربوط دانست.

 

درواقع مرحله ی تحققی علم را حکمای یونان آغاز کردند لیکن شیوه ی فلسفی مابعدالطبیعی نزد آنان غالب بود با این حال ارسطو به روش تحققی ارج فراوان می نهاد و احساس و تجربه را به جای تخیل و تعقل صرف مطرح می کرد، لیکن پیروان او این روش را کنار گذاشتند.

 

تجربه گرایی نزد علمای اسلامی چه در علوم طبیعی و چه در علوم اجتماعی از اهمیت خاصی برحوردار است و در بسیاری از موارد اینان از بنیان گذاران روشهای تجربی هستند که عملاً آن را در تحقیقات خود به کار گرفتند و در زمینه های مختلف به اکتشافات مهمی نایل آمدند. با وجود این، آنان به هیچ وجه در دایره ی تنگ مثبت گرایی و روابط مادی بین امور و پدیده ها محصور نشدند و " فیزیک " را از متافیزیک مستقل نساختند.

 

در سده ی شانزدهم و هفدهم فرانسیس بیکن و دکارت و نیز دانشمندانی مانند گالیله شیوه ها و روشهای تجربی را به کار بردند بدون آنکه خود را صریحاً در چهارچوب یک " فلسفه مثبت گرا " قرار دهند. در عین حال بینش " تئولوژیک متافیزیک " یکسره کنار زده نشد هرچند که روش تحققی در این دوره پیشرفت نمایانی کرد. مسلماً اندیشه های پاسکال و کتاب تفسیر طبیعت اثر دنیس دیدرو و آثار دالامبر و مطالعات هیوم در شکل گیری تفکر مثبت گرایانه تأثیر گذاشته اند.

 

سلف اگوست کنت یعنی سن سیمون در اوایل قرن نوزدهم توجه همگان را به نتایج مثبت توسعه علم و صنعت در زندگی بشر و در " سازمان دادن " حیات سیاسی و اجتماعی جلب کرد. او قانونمندی مناسبات جامعه صنعتی را برای بازسازی جامعه و به کار گرفتن آن در ساختن یک جامعه " آرمانی " مطرح و دنبال کرد تا جایی که اصطلاح " فیزیک اجتماعی " را برای بیان روابط مثبت بین پدیده های انسانی در عصر جدید به کار برد.

 

سن سیمون در سال 1814 هنگامی که هنوز اگوست کنت منشی او نشده بود اعلام داشت که " فلسفه قرون گذشته انقلابی بود اما فلسفه قرن نوزدهم باید سازمان دهنده باشد ". او این سازماندهی را در " نظام صنعتی " جستجو می کند نظامی که در عمل " مثبت گرا " است.

 

باید اذعان کرد که نخستین بار اگوست کنت شاگرد و منشی سن سیمون اصطلاح مثبت گرایی را برای نامیدن جنبش فلسفی اجتماعی بزرگی به کار گرفت که در نیمه دوم قرن نوزدهم و دهه های اول قرن بیستم در کشورهای مغرب زمین اهمیت فراوانی پیدا کرده و تا به امروز نیز با جامعه شناسی و نظریه پردازیهای آن همگام و همراه بوده است؛ به طوری که بینش مثبت گرایانه زیربنای تفکر جامعه شناسی غربی شناخته شده و علاوه بر تأثیر مهم در جریان اثباتی علوم انسانی، از لحاظ سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک هم در قرن اخیر مؤثر بوده است.

 

3. جنبه های مختلف مثبت گرایی.

 

دیدگاه کلی مثبت گرایی چنان که بنیان گذار آن اگوست کنت مطرح ساخته است مشتمل بر یک بینش فلسفی یک روش علمی و یک هدف اصلاحی است. در نظریات او این جنبه ها چندان از یکدیگر قابل تفکیک نیست.

 

مفروضات خاص مثبت گرایی می گوید که علم تنها شناخت ارزشمند و واقعیت محسوس تنها موضوع شناخت است. این مکتب می خواهد با تکیه بر علوم تجربی فلسفه را زاید نشان دهد. وظیفه ی فلسفه یافتن اصل کلی مشترک بین تمام علوم و استفاده از تمام علوم به عنوان رهنمودهای برای رفتار انسانی و پایه ای برای سازمانهای اجتماعی است. اما مثبت گرایی منکر وجود نیرو یا جوهرهایی است که فراسوی واقعیت و قوانین محقق علوم وجود دارند. دانش " اثباتی " خودکفاست یعنی به تأیید هستی شناسی چه واقع گرایانه و چه مابعد طبیعی محتاج نیست.

 

مثبت گرایی به عنوان یک بینش در برابر فلسفه عقل گرای هگل در اروپا مطرح شد و شلینگ فلسفه هگل را که می کوشید با نفی دیالکتیکی هستی انضمامی اشیاء ذات عقلانی و مجرد آنها را آشکار سازد فلسفه منفی نامید و اعلام داشت که مسئله اصلی فلسفه ی مثبت پرهیز از تفکر انتزاعی و پرداختن به هستی انضمامی است. فلسفه مثبت شلینگ که حاصل آخرین مرحله تحول فکری او و یکی از سرچشمه های کمتر شناخته شده ی مکتب وجودی است از برخی جهات با انتقاد مثبت گراها از عقل گرایی هگلی همراه است. او می گوید : " آیا به دنبال نابودی مابعدالطبیعه از سوی کانت فلسفه مثبت اکنون نباید خود را آزاد و مستقل از این فلسفه منفی به گونه یک علم ویژه سازمان دهد؟ " وی همچنین در سال 1827 در یک سخنرانی درباره تاریخ فلسفه جدید چنین می گوید:

 

" وظیفه بزرگ فلسفه آلمان فایق آمدن برمابعدالطبیعه ی مبتنی بر اصل تقدم ذهنی از راه یک نظام مثبت است تا بدین طریق یرانجام فلسفه به صورت یک علم تجربی حقیقی درآید " بنابراین می توان فلسفه مثبت را واکنشی آگاهانه در برابر گرایشهای " منفی " و انتقادی عقل گرایی آلمانی و فرانسوی دانست این گفته ی هگل که هر آنچه واقعی است معقول است چنین دریافت شده بود که تنها امر معقول واقعی است. منتقدین هگل می گفتند که این نظر واقعی بودن وضع موجود و مقرر را مورد شک و تردید قرار داده و دربرگیرنده اصل انقلاب است.

 

به این ترتیب فلسفه اثباتی از دو جبهه به عقل گرایی انتقادی حمله برد : از یک سو کنت با صورت فرانسوی " فلسفه ی منفی " که میراث دکارت و عصر روشنگری بود جنگید و از سوی دیگر این نبرد با دستگاه تفکر هگلی در آلمان پا گرفت. در چنین اوضاعی بود که " فلسفه ی اثباتی " خود را به عنوان نجات دهنده ایدئولوژیک مناسب وضع موجود شناساند.

 

از لحاظ روش در حقیقت تأثیر مثبت گرایی در جامعه شناسی بیش از هر جای دیگر آشکار شد. در این رابطه " مثبت گرایی " بر دو اصل اساسی تأکید می کند:

 

اول ) هر شناخت اصیل باید از روش علوم تجربی استفاده کند و هر دانشی عینی محدود به واقعیت موجود است و به هیچ زیربنای فلسفی نیاز ندارد. این دیدگاه را مثبت گرایی معرفت شناختی می نامند.

 

دوم ) جامعه انسانی بر اساس قوانینی بنا شده است که همانند قوانین طبیعی است. بررسی تجربی و تشریحی، زمینه ی یک برنامه ریزی اثباتی مؤثر و مفید را برای جامعه فراهم می سازد این بررسی قوانین مسائلی را که فلسفه های پیشین درباره ی جامعه ، تاریخ و دولت طرح کرده اند حل یا حذف می کند.

 

این همان مثبت گرایی جامعه شناختی است که به تأسیس جامعه شناسی- عموماً و جامعه شناسی مثبت گرا – خصوصاً منجر می گردد.

 

مثبت گرایی فلسفی و مثبت گرایی جامعه شناختی علی رغم آنکه تصویر ذهنی مشابهی از علم ترسیم می کنند لزوماً مترادف نیستند. هم علم و هم جامعه شناسی اثباتی مدعی هستند که با روش تجربی سر و کار دارند و شناخت حوادث ، رویدادها و وضعیتهای مختلف بر اساس مشاهده استوار است. شناخت علمی از طریق همبستگی تجریدی و انتزاعی مباحث نظری با مشاهده به دست می آید یعنی در علم نظریه و مشاهده ذاتاً جدایی ناپذیرند. درهر صورت هرگونه ابزاری که برای حصول به دقت نظر در علم مورد استفاده قرار گیرد از نظر مثبت گراها می تواند در جامعه شناسی به کار گرفته شود. در عین حال امروزه بر این اعتقاد تأکید می شود که با توجه به ویژگی های نظری و موضوع تحقیق هر دانش به روش تحقیق و تکنیک های خاص خود نیازمند است و مابین مشاهده و محتوای مشاهده رابطه ی متقابل و همبستگی درونی وجود دارد. یعنی علوم مختلف بر اساس ماهیت موضوع مورد مطالعه روشها و تکنیک های مختلف و ویژه خود را به کار می گیرند.

 

باید توجه داشت که مفهوم دیگری از روش شناسی وجود دارد که با تکنیک های علوم و روش های شناخت سروکار ندارد، بلکه بر " منطق توجیه " یا بررسی اعتبار روشها تأکید می کند. به قول رادنر روش علم درحقیقت عبارت از منطقی است که اصل قبول اثبات یا انکار فرضیات و نظریه های علمی بر آن استوار است. در چهارچوب این بینش اظهار اینکه علوم اجتماعی از نظر روش شناسی با علوم طبیعی تفاوت دارد به معنای آن است که منطق تحقیق این دو دانش با یکدیگر مغایر است و مسلماً اثبات چنین مطلبی دشوار نیست.

 

صرف نظر از بحث روش شناسانه باید دانست که علوم اجتماعی به مقتضای نیاز و با پیروی از علوم طبیعی ناچار است با تکیه بر ظواهر امور محسوس روش تجربی را در تحقیقات اجتماعی به کار برد.

 

جامعه شناسی در پی یافتن قاعده کلی رفتار اجتماعی است تا به کمک آن توانایی پیش بینی و کنترل حوادث و وقایع اجتماعی را بیابد و با به کار گرفتن تجربه ی علمی به کشف روابط میان پدیده ها یعنی قانون نایل شود. به علاوه جامعه شناسی اثباتی به توصیف پدیده ها اکتفا نکرده به تبیین علی ( روابط علت و معلول ) بین پدیده ها می پردازد. در عین حال مثبت گرایی به تدریج از کشف روابط قطعی و انحصاری میان پدیده ها چشم پوشیده و درصدد برآمده است تا واقعیات را برحسب احتمالات بیان کند.

 

با توجه به تأکید بر واقعیات عینی در روابط اجتماعی بود که مثبت گرایی ، تجربه گرایی را توسعه بخشید. با استفاده از روشهای آمار و حساب احتمالات جامعه شناسی کمی و تجربی، اهمیت و رونق خاصی پیدا کرد و ریاضیات به عنوان زبان گویای واقعیات علمی به کار گرفته شد و ریاضیات اجتماعی به عنوان مبحثی از جامعه شناسی در میان سایر مباحث جای گرفت.

 

جالب توجه است که اگوست کنت علی رغم آنکه تحقیقات علمی جامعه شناسی را مبتنی بر مشاهده، آزمایش و روشهای مقایسه ای می دانست ( یعنی همان روشهای تجربی امروز) نه فقط خود چنین روشهایی را به کار نگرفت بلکه کوششهای آدولف کتله را در این راه مبتذل جلوه می داد اگوست کنت کوشش داشت تا علم و رشته جدید خود را بدون هیچ سوءتفاهمی از آمار که در آن زمان توسط کتله اشاعه می شد مجزا کند. شگفت آنکه هدف علم جدید کنت از جنبه سیاسی در اصل تفاوتی با هدف نظریه ی احتمالات نداشت، زیرا هر دوی آنها عملاً وسیله ای برای یاری دولت در اداره بهتر امور کشور بودند.

 

از اینجاست که به جنبه دیگر مثبت گرایی یعنی به هدف اصلاحی آن می رسیم. چنان که گفته شد سن سیمون می خواست از طریق استفاده از روشها و نتایج علوم و صنعت سازمان اجتماعی عادلانه تری را برقرار کند. او واگوست هر دو معتقد بودند که بشر هم اکنون در دوران بحران به سر می برد زیرا که پیشرفت علم به نابودی دین و فلسفه و شالوده ی سازمان اجتماعی قرون وسطی منجر شده است و نظام جدیدی از فلسفه و سیاست، اخلاقیات و آموزش عمومی باید بنا شود تا به وسیله ی آن جامعه وحدت و سازمان خود را بر اساس یک نیروی معنوی جدید و بر اساس یک نیروی دنیوی بازیابد.

 

اگوست کنت نیز در نظام اجتماعی مورد نظر خود می خواست تا تحولات و دگرگونی های دوران انقلاب کبیر فرانسه را نظم و سازمان بخشیده ارزشهای موجوذد جامعه را ثبات و استقرار دهد تا در سایه ی پیشرفتهای فنی و ترقیات علمی جامعه ی بشری به نظم اجتماعی و وفاق عمومی برسد. به این ترتیب مثبت گرایی سعی کرد با بهره گیری از ترقیات دانشهای جدید در علوم فیزیکی و طبیعی ، تسلط خود را بر اصالت علم بنیاد نهاده و به عنوان نظام علمی و فنی جانشین بینش مدرسه ای شود.

 

در این امر عواملی از قبیل تضاد بین اشراف و طبقه متوسط، مبارزه بر سر قدرت و از میان رفتن مشروعیت اجتماعی کلیسا در بین طبقات متوسط مؤثر بود. چنانکه می دانیم پس از شکست ناپلئون، دوباره قدرت به دست اشراف افتاد و کلیسا نیز به حمایت این طبقه پرداخت و بدین ترتیب دین به مفهوم کلیسایی، در مقابل حملاتی که در قرن هجدهم به آن شده بود، تا حدی نیروی خود را بازیافت. اما دین به صورت رسمی طبقه ی متوسط را راضی نمی کرد و نتیجه ی آن ظهور بحران شدید عقیدتی در میان جوانان بود و احساس می شد که نیاز جدیدی به داشتن اعتقاداتی استوار پدید آمده است. دانیل بل، یکی از چهره های برجسته ی جامعه شناسی معاصر در تحولات فرهنگی جامعه بورژوایی به نقش سن سیمون اشاره کرده و می گوید:

 

" او علی رغم تمامی رؤیاهایش درباره ی عملکرد مهندسان و تکنسینها به منزله نیروی محرک جامعه جدید می دانست که مردمان از الهام و اشتیاق لازم بی بهره اند و مسیحیت نیز فرسوده گشته و جامعه به کیش جدیدی نیاز دارد".

 

درباره ی این بحران عقیدتی مادام دواستال نویسنده ی شهیر فرانسوی معتقد بود که بشر نمی داند که باید به چه چیز معتقد باشد ولی می گوید که باید به چیزی اعتقاد داشت و روح بشر با اعتقاد زنده است. تفاوت نمی کند که این اعتقاد به صورت دین مسیح باشد یا فلسفه ی اثباتی یا از هر منبع دیگر، آنچه مهم است اعتقاد داشتن است. او سپس به گرایشهای تحصلی رایج اشاره می کند و آنها را مورد تأیید قرار می دهد. می دانیم که فلسفه تحصلی بر اهمیت عقاید مثبت تأکید داشت و با منفی بافی عصر روشنگری مخالف بود و مذهب انسانیت را تبلیغ می کرد. نسل جدید اروپا که در دهه سوم قرن نوزدهم اکثریت جمعیت را تشکیل می داد و از ایدئولوژی انقلاب و ضد انقلاب نیز دور افتاده بود جذب گرایش تحصلی جدید شد و به دنباله ی آن به توسعه علوم همت گمارد . به موازات این طرز فکر علوم در مدارس رو به توسعه گذاشت و رفته رفته این اعتقاد قوت گرفت که علم و فلسفه علمی می تواند جانشین دین شده به مسائل انسان پاسخ دهد.

 

کنت به شیوه خاص خود به ارتباط متقابل نظریه و واقعیت اجتماعی اعتقاد داشت. " او با تعمق در اوضاع فرانسه زمان خود به این نتیجه رسید که سازمان جامعه نیازمند تغییری بنیانی و سراسری است و یکی از پیش شرطهای این تغییر اصلاح علوم و تفکر به طور کلی است. به اعتقاد او اصلاح علوم کسب شناخت علمی از جامعه را که تا آن زمان وجود نداشت ممکن می ساخت. بدون این دانش جدید بازسازی زندگی اجتماعی بر بنیادی عقلانی ناممکن بود..... طرحهای کنت برای اصلاح اجتماعی با الگوی تاریخی – اجتماعی خاصی پیوند دارد که مفاهیم اصلی و برجسته آن را کنت از مکتب سن سیمون اخذ کرده بود.

 

به نظر سن سیمون نیز دولت باید در جهت " منافع جمعی " ، " رفاه عمومی " و " تهیه کار برای کارگران " و " اشاعه دانش " در میان آنان قدم بردارد و مدیریت را به صاحبان صنایع بسپارد تا جامعه جدید اصلاح شود.

 

به طور کلی سن سیمون و بعد از او کنت و دورکیم بر منافع مشترک و ثبات گروه های اجتماعی و هماهنگی ناشی از زندگی گروهی تأکید می کردند و معتقد بودند که از راه حمایت گروهی به تدریج ارزشهای مشترکی پدید می آید و زندگی خصوصی افراد را نیز در جهت هماهنگی و نظم دگرگون می کند. به این ترتیب نقایص موجود از میان رفته جامعه ای یگانه م متحد به وجود خواهد آمد.

 

یکی از اهداف جامعه شناسی تحصلی ایجاد تعادلی تازه در مبانی اقتصاد سودنگر جدید بود و پیروان آن معتقد بودند که گروه ها و افراد باید در فعالیتهای اقتصادی خود را با اوضاع جدید تطبیق دهند. زمانه خواستار فلسفه ای بود که از طرفی وضع موجود را هیجان انگیز و به اصطلاح رمانتیک جلوه دهد و از طرف دیگر با بینش علمی جدید مطابقت داشته مبشر بنای اجتماعی جدید نیز باشد. جامعه شناسی مثبت گرایانه کنت پاسخگوی این سه تقاضا بود و معانی نظم و ترقی و دین انسانیت شعار آن بود.

 

اما از نظر طرفداران نظریه جدید مجریان این ایدئولوژی اصلاح طلبانه نه طبقه حاکم بودند و نه روحانیون. بلکه دانشمندان و صاحبان فنون و صنایع ( که ظاهراً به سلاح علم مجهز و به آینده امیدوار بودند ) انجام این مهم را به عهده داشتند.

 

از همین جاست که نیاز به علم جدید جامعه شناسی که دنباله علوم تحققی دیگر و مرحله نهایی تفکر بشری پس از مرحله الهی و مابعدالطبیعه است ضرورت پیدا می کند.

 

از سوی دیگر جامعه شناسی مثبت گرا اصل بی طرفی و بی نظری را در مطالعات خود پذیرفت و این بی طرفی هنگامی ظاهر شد که افراد نسبت به جهانی که در آن زندگی می کردند دچار تردید شدند. درواقع از یک سو وضع موجود را قابل دفاع ندیدند و از طرف دیگر نسبت به استحکام و ثبات وضعی که در شرف ظاهر شدن بود نیز اطمینان نداشتند. علت این حالت شکافی بود که در زندگی افراد پدید آمد و این شکاف فاصله میان قدرت و اخلاق بود. به عبارت دیگر الگوهای کهن قانونی قابلیت خود را از دست داده بودند و قدرت جدید یعنی بورژوازی نیز پایگاه قانونی مستحکمی نداشت. جامعه شناسان تحصلی سعی داشتند این فاصله میان قدرت و اخلاق را به شیوه های گوناگون از میان بردارند و به قدرتهای جدیدی که بر جامعه بورژوازی حاکم شده بودند نوعی مشروعیت اخلاقی ببخشند. از یک طرف معتقد بودند که اخلاق در نتیجه رشد دانش اجتماعی می تواند اعتبار خود را دوباره به دست آورد و از طرف دیگر درصدد بودند با اعلام دین بشریت به اخلاق استحکام بخشند. ولی در روابط اجتماعی جدید که بر مبادله برابر کالا و دنیوی شدن زندگی استوار است ایدئولوژی صورت آشکار خود را از دست می دهد. بی طرفی علمی مثبت گراها نیز از این امر ناشی می شد آنان به این نتیجه رسیدند که دین و دولت باید از یکدیگر تفکیک شود و خود نیز امیدوار بودند که به صورت مشاور و ناصح قدرت درآیند. خلاصه در برابر قدرت تسلیم شده بودند و معنی سیاسی بی طرفی آنها نیز همین بود.

 

الوین گلدنر معتقد است که این تمایل در تحولات بعدی جامعه شناسی مثبت گرایی نیز دیده می شود و حرکت این فلسفه تا پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در این جهت بود. به نظر او جامعه شناسان این مکتب از یک طرف حاصل تحقیقات خود را در اختیار مدیران جامعه قرار می دهند و از طرف دیگر با تکیه بر روش و عدم توجه به محتوا تضاد ارزشها را نادیده می گیرند و در نتیجه از وضع موجود حمایت می کنند.

 
/ 0 نظر / 75 بازدید